محمد ابراهيم آيتى
224
تاريخ پيامبر اسلام ( فارسي )
سراقه گويد : بازگشتم و ديگر خاموش شدم و چيزى نگفتم تا روز فتح مكّه رسيد و رسول خدا - صلى اللّه عليه و آله - از جنگ حنين و طائف نيز فارغ گشت ، آنگاه با همان نوشته نزد وى رفتم و در « جعرانه » [ 1 ] به خدمت وى رسيدم و با دستهاى از أنصار شرفياب شدم . دستم را به نامه به جانب رسول خدا كه بر شترى سوار بود برداشتم و گفتم : اى رسول خدا ! اين است نوشتهء تو و منم « سراقة بن جعشم » . پس رسول خدا گفت : روز وفا و نيكى است ، نزديكش آوريد . نزديك وى شتافتم و اسلام آوردم و خواستم از رسول خدا چيزى پرسيده باشم ، اما جز اين سؤال به خاطر من نرسيد كه : اى رسول خدا ! شتر گمشدهاى كه حوضهائى كه براى شتران خود پرآب كردهام وارد مىشود ، اگر سيرابش كنم براى من اجرى خواهد بود ؟ گفت : « نعم فى كلّ ذات كبد حرّى أجر » « آرى ، در هر صاحب جگر تشنهاى اجرى است » . سپس به سوى قوم خويش بازگشتم و زكات چهار پايان خود را نزد رسول خدا بردم [ 2 ] . يعقوبى مىنويسد : هنگامى كه رسول خدا به آبگاه « بنى مدلج » رسيد ، « سراقة بن جعشم مدلجى » [ 3 ] از پى وى تاخت و چون به او رسيد ، رسول خدا گفت : اللّهمّ اكفنا سراقة [ 4 ] « خدايا شرّ سراقه را از سر ما كوتاه كن » . پس دست و پاى اسب او به زمين فرو رفت و فرياد زد : اى پسر « أبو قحافه » به همسفرت بگو ، تا از خدا بخواهد كه اسبم رها شود ، به خدا قسم : اگر از من خيرى به او نرسد ، بدى به او نخواهد رسيد . سراقه چون به مكّه بازگشت ، قصّهء خود را به قريش گفت و آنها گفتند :
--> [ 1 ] - به كسر جيم و سكون عين ، يا كسر جيم و عين ، و تشديد راء : محلى است ميان طائف و مكه . [ 2 ] - ر . ك : سيرة النبى ، ج 2 ، ص 102 - 104 . الطبقات الكبرى ، ج 1 ، ص 232 . امتاع الاسماع ص 42 . الكامل ، ج 2 ، ص 74 . اسد الغابه ج 2 ، ص 264 - 266 . [ 3 ] - سراقة بن مالك از بنى مدلج بن مرة بن عبد مناة بن كنانه كه در قديد منزل داشت ( اسد الغابه ، ج 2 ، ص 264 ) . [ 4 ] - روضهء كافى ، ص 263 : اللّهمّ اكفنى شرّ سراقة بما شئت .